9

سرانجام روزی که آنه خیلی منتظرش بود فرا رسید: روز دیدار با دیانا باری‌. دیانا حتی از تصور آنه هم بهتر بود. اون‌ها از همون دیدار نخست متوجه شدند که می‌تونن بهترین دوستان همدیگه باشند. بعد دست در دست هم سوگند دوستی یاد کردند که تا آخرین لحظه‌ی زندگی به هم وفادار بمونند.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«بهترین ساعت ملاقات پنج و نیمه{17:30}»

«من خیلی می‌ترسم! اول خیلی خوشحال بودم ولی حالا می‌ترسم. چیکار کنم اگه دیانا به خاطر قیافه‌ام از من خوشش نیاد؟! یه همچین اتفاق غم‌انگیزی رو روح بیچاره‌ی من نمی‌تونه تحمل کنه!»

«_چطوری آنه؟

+باید عرض کنم وضع جسمانی‌ام خوبه ولی اوضاع روحم چندان خوب نیست. خیلی به هم ریخته‌ست!»

 

پ.ن: صادقانه بگم، یکی از جذاب‌ترین بخش‌های این قسمت برای من اون پاکت شکلاتی بود که متیو برای آنه خریده بود. علاقه‌ی عجیبی به پاکت‌ها و جعبه‌ها و پوست‌های شکلات دارم :))))